تاریخ : شنبه, ۱۶ فروردین , ۱۴۰۴ Saturday, 5 April , 2025
0

قصه‌های هزار و یک شب: علی و شمس‌النهار ـ ۱۱

  • کد خبر : 74456
  • 16 فروردین 1404 - 13:00
قصه‌های هزار و یک شب: علی و شمس‌النهار ـ ۱۱
نجمه خاتون شتابان به دکان رفت و خبر را به علی داد. علی که سخت شگفت‌زده شده بود، پرسید: «بانو را کجا خواهم دید؟»

دو روز بعد، نجمه خاتون برای گرفتن پاسخ به دکان آمد.

ـ «سلام ای جوان!»
ـ «سلام بر خاتون.»

ـ «چه شد؟ فکرهایت را کردی؟»
ـ «اگر بانو بپذیرند، می‌خواهم خود با ایشان صحبت کنم.»

ـ «چگونه؟»
ـ «هر طور که بانو صلاح بدانند.»

ـ «باشد. پیغامت را به ایشان می‌رسانم.»
ـ «منت می‌گذارید.»

نجمه خاتون رفت و علی در خیالات خود فرو رفت.

وقتی نجمه خاتون پیغام علی را به بانو گفت، بانو کمی اندیشید و گفت: «جوان پاکدلی است و نمی‌خواهد مادرش را رها کند. اکنون باید این مسئله را با مادرم در میان بگذارم.»

شمس‌النهار نزد مادرش رفت و ماجرا را گفت. مادر شمس‌النهار اول کمی جا خورد اما بعد با تعریف‌های دخترش، قانع شد.

مادر: «باشد. با نجمه خاتون به آنجا برو و با او صحبت کن اما من هیچ قولی نمی‌دهم.»

شمس‌النهار مادرش را بوسید و خبر را به نجمه خاتون رساند و از او خواست تا به علی پیغام برساند.

نجمه خاتون شتابان به دکان رفت و خبر را به علی داد. علی که سخت شگفت‌زده شده بود، پرسید: «بانو را کجا خواهم دید؟»

ـ «امکان دیدن بانو در قصر وجود ندارد. بانو با من به خانه‌ی شما خواهند آمد.»
ـ «خانه‌ی ما؟! … اما … بسیار خوب. منتظر خواهیم ماند.»

ـ «به گمانم فردا غروب، زمان خوبی باشد.»

علی برخاست و به دکان گوهرفروش رفت و خبر را به او داد.
گوهرفروش: «باید زودتر خانه‌تان را آماده کنیم.»

ـ «چگونه؟»
ـ «این کار را به من بسپار.»

علی شتابان به خانه رفت و با مادر شروع به ساختن خانه کرد. گوهرفروش هم به خانه‌ی خود رفت و سعی کرد تا زیباترین وسایل خانه‌اش را به خانه‌ی علی ببرد.

فردا غروب، خانه‌ی علی آماده‌ی ورود بانو شده بود. گوهرفروش، علی و مادرش را تنها گذاشت و به خانه‌ی خود رفت. ساعتی که از غروب گذشت، در خانه را زدند. قلب قلی تندتر می‌زد…

ادامه دارد…

تایپ و تنظیم: مجله‌ی خبری «صبح من»

بخش پیشین:

💠 کانال «صبح من» در بله  💠 کانال «صبح من» در ایتا  💠 کانال «صبح من» در واتساپ

لینک کوتاه : https://sobheman.com/?p=74456
  • نویسنده : احسان عظیمی
  • منبع : داستان هایی از ادبیات کهن
  • 1 بازدید

ثبت دیدگاه

قوانین ارسال دیدگاه
  • دیدگاه های ارسال شده توسط شما، پس از تایید توسط تیم مدیریت در وب منتشر خواهد شد.
  • پیام هایی که حاوی تهمت یا افترا باشد منتشر نخواهد شد.
  • پیام هایی که به غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط باشد منتشر نخواهد شد.