مجلهی خبری «صبح من»: «هزار و یک شب» داستانهایی شگفتانگیز و شیرین از روزگاران کهن است که توانسته در طول قرنها، دوستداران زیادی پیدا کند. در ادامه، به بیان داستانهای هزار و یک شب خواهیم پرداخت.
دو روز بعد، نجمه خاتون برای گرفتن پاسخ به دکان آمد.
ـ «سلام ای جوان!»
ـ «سلام بر خاتون.»
ـ «چه شد؟ فکرهایت را کردی؟»
ـ «اگر بانو بپذیرند، میخواهم خود با ایشان صحبت کنم.»
ـ «چگونه؟»
ـ «هر طور که بانو صلاح بدانند.»
ـ «باشد. پیغامت را به ایشان میرسانم.»
ـ «منت میگذارید.»
نجمه خاتون رفت و علی در خیالات خود فرو رفت.
وقتی نجمه خاتون پیغام علی را به بانو گفت، بانو کمی اندیشید و گفت: «جوان پاکدلی است و نمیخواهد مادرش را رها کند. اکنون باید این مسئله را با مادرم در میان بگذارم.»
شمسالنهار نزد مادرش رفت و ماجرا را گفت. مادر شمسالنهار اول کمی جا خورد اما بعد با تعریفهای دخترش، قانع شد.
مادر: «باشد. با نجمه خاتون به آنجا برو و با او صحبت کن اما من هیچ قولی نمیدهم.»
شمسالنهار مادرش را بوسید و خبر را به نجمه خاتون رساند و از او خواست تا به علی پیغام برساند.
نجمه خاتون شتابان به دکان رفت و خبر را به علی داد. علی که سخت شگفتزده شده بود، پرسید: «بانو را کجا خواهم دید؟»
ـ «امکان دیدن بانو در قصر وجود ندارد. بانو با من به خانهی شما خواهند آمد.»
ـ «خانهی ما؟! … اما … بسیار خوب. منتظر خواهیم ماند.»
ـ «به گمانم فردا غروب، زمان خوبی باشد.»
علی برخاست و به دکان گوهرفروش رفت و خبر را به او داد.
گوهرفروش: «باید زودتر خانهتان را آماده کنیم.»
ـ «چگونه؟»
ـ «این کار را به من بسپار.»
علی شتابان به خانه رفت و با مادر شروع به ساختن خانه کرد. گوهرفروش هم به خانهی خود رفت و سعی کرد تا زیباترین وسایل خانهاش را به خانهی علی ببرد.
فردا غروب، خانهی علی آمادهی ورود بانو شده بود. گوهرفروش، علی و مادرش را تنها گذاشت و به خانهی خود رفت. ساعتی که از غروب گذشت، در خانه را زدند. قلب قلی تندتر میزد…
ادامه دارد…
تایپ و تنظیم: مجلهی خبری «صبح من»
بخش پیشین:
💠 کانال «صبح من» در بله 💠 کانال «صبح من» در ایتا 💠 کانال «صبح من» در واتساپ