مجلهی خبری «صبح من»: اهورا ایستاده بود کناری و تماشا میکرد. عروس و داماد در جایگاهشان نشسته بودند و تمام خانواده و فامیل درجه یک هر دویشان، دورتادور اتاق حلقه زده بودند. اهورا در کنجترین گوشهی ممکن اتاق نشیمن «کاخ آریا» ایستاده بود و مواظب بود تا توجه جلب نکند. همه منتظر کیانشاه بودند تا بیاید و آن دو نفر را رسماً، به عقد هم در بیاورد. اما هنوز خبری از او نبود.
اهورا دید که نیاوش خم شد تا در گوش باران چیزی بگوید. باران پیراهن سفیدش را مرتب کرد و کمی تور نازک روی صورتش را کنار زد تا اهورا را نگاه کند. اهورا سرش را انداخت پایین. تاجش روی موهای لَختش سر خورد. تاجش را کمی برد عقبتر. گوشهایش از شدت خجالت داغ شده بودند.
با صدای جنب و جوشی از سوی همه و سکوت ناگهانی اتاق، اهورا سر بلند کرد و پدرش را دید که با سرعت وارد اتاق شد. دنبالهی شنلش، کمی بعدتر از او وارد شد و به دنبال آن، هوشنگخان، وزیر اول و پدر داماد وارد شد. کسانی که به احترام شاه برخاسته بودند، دوباره نشستند و اهورا، بیشتر از قبل سعی کرد خودش را مخفی کند.
نیاوش همچنان داشت در گوش باران پچپچ میکرد. باران حالا کمی اخم کرده بود و با شک داشت اهورا را نگاه میکرد. اهورا شک نداشت صحبت آنها دربارهی خودش بود؛ فقط کاش خواهرش آن قدر ضایع و با نگاهش، این موضوع را لو نمیداد.
داماد، به پشتی صندلی سلطنتیاش تکیه داد. باران بلند شد و پدرش را صدا کرد. کیانشاه، از صحبت با هوشنگخان دست کشید و به طرف باران رفت. باران همان طور که نگاههای سریعی به اهورا میانداخت، آهسته چیزی به پدرش میگفت. روبان سفید و بلند دسته گلش، در هوا تاب میخورد. پیراهن سفید عروسیاش، بیش از حد چینواچین داشت و پر از مروارید و نگین بود؛ جوری که با هر تکان ریز بدنش، سرتاپایش برق میزد و چشم را کور میکرد.
کیانشاه برگشت و نگاهی به اهورا انداخت. به طرف باران برگشت و سرش را به نشانهی منفی تکان داد. دست روی شانهی باران گذاشت و به طرف جایگاه عروس، هدایتش کرد. باران با اکراه کنار نیاوش نشست و سرش را خیلی کوتاه، به نفی تکان داد. نیاوش لب گزید و دیگر چیزی نگفت.
کیانشاه صدایش را صاف کرد و با این کار، زمزمهی آرام و مبهمی که در اتاق نشیمن جاری بود، آرام شد. کیانشاه شروع کرد: «با نام و یادِ…. »
صدایی گفت: «معذرت میخوام سرورم، ولی یه خواهشی داشتم.»
اهورا برگشت و به صاحب صدا نگاه کرد. زنی بود که پیراهن پرتقالی رنگی پوشیده بود و با شالی همرنگش، هماهنگ کرده بود. زن ایستاد و نگاه سریع و هراسانی به اهورا انداخت. گفت: «امکانش هست که … پسرتون اینجا حضور نداشته باشه؟!»
اهورا آه کشید. میدانست دیر یا زود، کسی این جملات را به زبان خواهد آورد. مطمئن بود درخواست باران از کیانشاه هم دقیقاً همین موضوع بود. به پدرش نگاه کرد و منتظر واکنش او ماند.
کیانشاه نگاهی به زن کرد و گفت: «منم از شما معذرت میخوام، سانازخانوم. ولی امکانش نیست. ناسلامتی عروسی خواهرشه!»
زن یا همان «سانازخانوم»، دوباره نگاهی به اهورا کرد و زیر لب گفت: «اما … »
مادر اهورا با آرامش گفت: «اما بی اما، عزیز دلم. اهورا همون جایی که هست میمونه. چی کار به شما داره؟!»
نیاوش بلند شد و گفت: «اشکالی نداره، مادر. بذار اهورا باشه. به هر حال، این بچه باید یه روز شاد توی زندگیِ غمگینش تجربه کنه.»
اهورا فقط نیاوش را نگاه کرد که با لبخندی دلربا، دندانهای سفیدش را به رُخَش میکشید. نیاوش داشت وانمود میکرد که خیلی مهربان و دلسوز اهوراست. در واقع، میخواست با این کار، خودش را در دل مهمانها جا کند. اما فقط اهورا میدانست که چند لحظهی پیش، در اتاق نشیمن، چه اتفاقی افتاده بود. دیگر دلش نمیخواست در عروسی باشد؛ آن هم مراسمی که نیاوش صاحب مجلس بود. زیر لب گفت: «من مشکلی ندارم.»
کیانشاه گفت: «ولی من مشکل دارم، اهورا. همین جا بمون.»
اهورا سر جایش ایستاد. وانمود کرد که طرح فرش، توجهش را به شدت جلب کرده. کیانشاه، طوری که انگار نه انگار اتفاقی افتاده، دوباره صدایش را صاف کرد و تا خواست شروع کند، اهورا صدای خالهاش را شنید که گفت: «مطمئنین نمیشه؟!»
ملکهناهید اعتراض کرد: «آبجی؟!!!»
خالهاش، مادر مهران که دقیقاً مثل خودش تُپُل بود و چشمهای ریزی داشت، بلند شد و گفت :«چیه ناهید جون؟! میخوام رُک باشم باهات عزیزم! من فقط به خاطر باران جونم اومدم و مطمئناً به خاطر دیدن پسر شومت نیومدم. نذار با حضورش عروسی دخترت رو خراب کنه.»
ملکهناهید بلند شد و گفت: «از تو توقع نداشتم! به جای اینکه از اهورا حمایت کنی… »
خالهی دیگر اهورا، بلند شد و پرسید: «حمایت؟! چرا ما باید از اون حمایت کنیم؟!»
ملکهناهید با دست به اهورا اشاره کرد و گفت: «چرا نباید حمایت کنی؟! اهورا خواهرزادهی توئه!»
خالهی بزرگتر اهورا، نفس گرفت تا حرفی بزند که صدایی گفت: «خواهش میکنم یه لحظه به من اجازه بدین.»
همه به طرف صدا برگشتند. باز هم نیاوش با آن سر و تیپ جذاب دامادی، خودش را انداخته بود وسط ماجرا. گفت: «به نظرم اگر اهورا یه گوشه بایسته که مشکلی پیش نمیاد. میاد؟ مطمئنم اون قدری خواهرش رو دوست داره که نخواد عروسی اون رو به خاک و خون بکشه.»
اهورا سرش را کمی بالا برد و مستقیم به درون چشمهای نیاوش خیره شد. خیلی سرد براندازش کرد. حالش داشت از رفتارهای بیش از حد مهربانانهی او به هم میخورد. نیاوش لبخندی پررنگ به او زد. گوشهی لب اهورا کمی بالا رفت؛ اما بیشتر شبیه پوزخند کوچکی شده بود تا لبخندی مؤدبانه.
وقتی اهورا خاطرهی عروسی باران و گذشتهاش را مرور میکرد، به این نتیجه میرسید که آن روز، برای اولین باری بود که با رفتارش، ثابت کرد یک شاهزاده است. رفتهرفته لبخند نیاوش کمرنگتر شد و چشمهایش گشاد. اهورا همچنان با آن نگاه سردش، نیاوش را نگاه میکرد. نمیفهمید چرا نمیتواند جایی غیر از نیاوش را نگاه کند. انگار که دلش میخواست به او ثابت کند آنقدرها هم بچه نیست که بتوانند راحت کنارش بگذارنند و به او بخندند. از گوشهی چشم، پدرش را دید که با حس افتخار خیلی نامحسوسی در چشمهایش او را نگاه میکرد. مهمانها ساکت شده بودند و نگاهشان مدام، بین اهورا و نیاوش میچرخید. پوزخند اهورا از بین رفت؛ اما نگاهش همچنان خیره مانده بود.
نیاوش عقبعقب رفت و افتاد روی صندلی دامادیاش. رنگ به چهره نداشت. باران از جا پرید و دسته گلش را در هوا پرت کرد. چهرهی داماد خودشیفته، جوری شده بود که انگار همین الان، یک قبیله از ارواح سرگردان روی سرش ریختهاند. مادر نیاوش محکم به صورتش کوبید. هوشنگخان خودش را روی پسرش پرت کرد و طوری جلوی او ایستاد که انگار میخواهد از او محافظت کند. شانههای نیاوش را میمالید و آرام به صورتش سیلی میزد. نیاوش نالهای ضعیف سر داد و سرش افتاد پایین.
مادر نیاوش یا همان «ساناز خانوم»، جیغی دلخراش کشید و از حال رفت. چند تا از خانمهای حاضر در مجلس، به طرف او رفتند و شروع کردن به صدا کردنش. یکی از خالههای اهورا با صدای بلند گفت: «دیدی چی کار کرد؟! بعد میگی ازش حمایت کنیم؟!»
ملکهناهید دهانش را باز کرد تا واکنشی نشان دهد اما ناگهان جیغی میان حرفش پرید. مهمانها به طرف صاحب صدا برگشتند. باران بود که اشکهایش به شکل حیرتآوری سریع، جاری بودند و آرایش چهرهاش را خراب میکردند. جیغ کشید: «برو بیرون! فقط برو بیرون!»
اهورا او را که دید، به حالت عادی خودش برگشت. ترس در وجودش دوید. به بقیهی افراد حاضر در اتاق، نگاههای سریعی انداخت. همه با ترکیبی مزخرف از ترس و انزجار و خشم، نگاهش میکردند. کیانشاه نگاهی عجیب به او انداخت؛ مخلوطی از دلسوزی و افتخار و بیچارگی و ناراحتی. آن نگاه پدرش، کاریترین ضربه بر پیکر بی حس و جان اهورا بود. اهورا دیگر نتوانست طاقت بیاورد. پشت سرش در چوبی بزرگ «برج غربی» بود. نگاهی دیگر به اتاق انداخت و به طرف برج دوید.
ادامه دارد…