تاریخ : چهارشنبه, ۸ اسفند , ۱۴۰۳ Wednesday, 26 February , 2025
1

رمان شاهزاده و ماه ـ قسمت چهاردهم

  • کد خبر : 71437
  • 24 بهمن 1403 - 13:00
رمان شاهزاده و ماه ـ قسمت چهاردهم
روی ساق هر دو چکمه، یک سرو خمیده‌ی تزیینی، شبیه «بُته جِقِّه» روی پرچم سرزمینشان، جا خوش کرده بود. سروها با نخ طلایی و نقره‌ای گلدوزی شده بودند و کاملاً شاهانه بودند. اهورا حدس می‌زد اگر این چکمه‌ها را به پا کند، تا زیر زانوهایش می‌رسند.

برای اولین بار

مجله‌ی خبری «صبح من»: ـ اهورا؟! اهورا! پاشو مادر! پاشو!

اهورا خواب‌آلود چشم‌هایش را باز کرد. کمی طول کشید تا یادش بیاید کیست و کجاست. بیست و نهم اسفند ماه بود و فردا، آغاز سال جدید. مادرش، کنار تختش نشسته بود و پدرش، به چارچوب در تکیه داده بود. سریع سر جایش، چهارزانو نشست و گفت: «صبح بخیر… چی شده، این وقت صبح؟!»

کیان‌شاه گفت: «صدای ناقوس رو نشنیدی. اومدیم بیدارت کنیم.»
اهورا نگاهی به ساعت انداخت. سی دقیقه‌ای از ساعت بیداری گذشته بود. چطور نتوانسته بود بیدار شود؟! زیرلب گفت: «دستتون درد نکنه!»

مادرش جعبه‌ای که با روبانی به رنگ آبی آسمانی بسته شده بود، را به دستش داد و گفت: «فعلاً این جعبه رو باز کن. بعداً هم می‌تونی تشکر کنی.» بعد هم سر اهورا را به طرف خودش کشید و موهایش را بوسید.

اهورا دست مادرش را نوازش کرد. با تعجب به جعبه خیره شد. گفت: «ولی الان که تولدم نیست.»
کیان‌شاه جلوتر آمد و کنار همسرش نشست. گفت: «فرض کن عیدی گرفتی. بازش کن.»

اهورا با این که هنوز قانع نشده بود، جعبه را که اتفاقاً خیلی هم بزرگ بود، جلوی خودش کشید و گره روبان را باز کرد. در جعبه را بلند کرد و نفسش از آنچه که دید، بند آمد. با هیجان گفت: «باورم نمی‌شه!»

از آنجایی که اهورا هیچ وقت از خانه بیرون نمی‌رفت، هیچ وقت هم کفش نداشت. به خاطر همین هم بود که از دیدن یک جفت چکمه‌ی چرمی قهوه‌ای رنگ خوش‌دوخت که داخل جعبه بودند، خیلی ذوق کرد. چکمه را برداشت و در دستش گرفت. چرمش خیلی نرم بود. رنگش، قهوه‌ای خاصی بود و پاشنه‌ی کوچک سیاه رنگی زیرش داشت. با نخ طلایی رنگی دوخته شده بود که روی پس‌زمینه‌ی تقریباً تیره‌اش، خیلی به چشم می‌آمد.

روی ساق هر دو چکمه، یک سرو خمیده‌ی تزیینی، شبیه «بُته جِقِّه» روی پرچم سرزمینشان، جا خوش کرده بود. سروها با نخ طلایی و نقره‌ای گلدوزی شده بودند و کاملاً شاهانه بودند. اهورا حدس می‌زد اگر این چکمه‌ها را به پا کند، تا زیر زانوهایش می‌رسند.

پدر و مادرش از دیدن ذوق کردن‌های او لبخند می‌زدند. کیان‌شاه گفت: «معطل چی هستی؟! بپوشش!»

اهورا چرخید و پاهایش را از لبه‌ی تخت‌ خوابش آویزان کرد. چکمه‌ها را برداشت و یکی یکی پایش کرد. بلند شد و ایستاد. کمی تلو تلو خورد اما شروع کرد به راه رفتن. از صدای تَق و تَق کفش‌هایش با زمین سنگی اتاق کیف می‌کرد. مادرش پرسید: «چطوره؟!»

اهورا ایستاد. گفت: «یه ذره جلوی حرکت پام رو می‌گیره… ولی بی‌نظیره! خیلی دوستشون دارم!» و دوباره شروع کرد به راه رفتن. پدرش خندید. اما اهورا که ناگهان چیزی را به یاد آورده بود، لبخندش محو شد. ایستاد و گفت: «ولی من از کاخ بیرون نمیرم. متأسفم. این چکمه‌ها رو نمی‌تونم استفاده کنم.»

با ناراحتی نشست روی تختش. می‌خواست چکمه‌ها را از پایش بیرون بیاورد که ملکه‌ناهید، دست‌هایش را گذاشت روی دست اهورا. گفت: «دیگه نه. از حالا به بعد با هم می‌ریم بیرون.»

اهورا باورش نمی‌شد. نمی‌دانست باید از این اتفاق شاد باشد یا غمگین. با تردید پرسید: «واقعاً؟!»
پدر و مادرش به تأیید سر تکان دادند و کیان‌شاه گفت: «آره. از همین فردا.»

اهورا لبخندی کم‌رنگ زد و پدر و مادرش را تماشا کرد که با هم از اتاق خارج می‌شدند. تردید داشت. به احتمال خیلی قوی، جهان بیرون قصر، اهورا را نمی‌خواست.

ادامه دارد…

کپی‌برداری از این رمان بدون اجازه‌ی نویسنده، پیگرد قانونی دارد.
قسمت پیشین:
💠 کانال «صبح من» در بله  💠 کانال «صبح من» در ایتا  💠 کانال «صبح من» در واتساپ
لینک کوتاه : https://sobheman.com/?p=71437
  • نویسنده : نرگس شعبانی
  • منبع : مجله خبری صبح من
  • 12 بازدید

ثبت دیدگاه

قوانین ارسال دیدگاه
  • دیدگاه های ارسال شده توسط شما، پس از تایید توسط تیم مدیریت در وب منتشر خواهد شد.
  • پیام هایی که حاوی تهمت یا افترا باشد منتشر نخواهد شد.
  • پیام هایی که به غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط باشد منتشر نخواهد شد.