مجلهی خبری «صبح من»: در نور روشن مهتاب، به خوبی پیش میرفتیم و زمانی که سپیده زد و کاملاً از منطقهی آشنا دور شده بودیم، یک استراحت کوتاه دادم. خستگیمان را در کردیم و نصف نانی را با پنیر خوردیم و از آب نهری نوشیدیم. بعد به راه افتادیم. هرچه از روز میگذشت، خسته و خستهتر میشدیم و آفتاب راهش را در میان آسمان آبی میسوزاند و پیش میرفت.
نزدیک ظهر، وقتی که داغ و عرقریزان به جای مرتفعی رسیدیم. به پایین نگاه کردیم. درهای را دیدیم که به شکل بشقاب، با زمینی که یکپارچه زیر کشت بود و یک دهکده و خانههایی منفرد که مثل نقطهچین در دوروبر آن جا داشت. آدمها مثل مورچه، در کشتزارهای آن مشغول به کار بودند. جاده، از داخل دره و دهکده رد میشد. هنری، بازوی مرا فشرد: «نگاه کن!»
چهار مرد، سوار بر اسب به طرف ده میرفتند. آنها میتوانستند برای هر کاری، به طرف دهکده بروند ولی ممکن بود عدهای گشتی باشند که به جستوجوی ما آمده بودند.
من تصمیمی گرفتم. ما از حاشیهی جنگل رد شده بودیم. گفتم: «ما تا غروب توی جنگل میمانیم. میتوانیم بخوابیم و برای سفر در شب، آماده شویم.»
هنری پرسید: «فکر میکنی سفر کردن در شب بهتر باشد؟ میدانم که در شب، کمتر امکان این هست که دیده بشویم، اما خودمان هم نمیتوانیم خوب ببینیم. ما الان هم میتوانیم به طرف آن بلندی برویم. هیچکس آن بالا نیست.»
گفتم: «هر کاری دلت میخواهد بکن. من صبر میکنم.»
شانههایش را بالا انداخت و گفت: «اگر تو میگویی که بمانیم، میمانیم.»
تسلیم شدن او به من دلداری نداد و من احساس ناراحتی کردم. آنچه که او گفته بود، به دور از عقل نبود.
در سکوت به طرف جنگل راه افتادم و هنری از پی من میآمد. یک جای خوب داخل انبوه درختان پیدا کردیم. جایی که حتی اگر کسی از آن نزدیکیها میگذشت، نمیتوانست ما را ببیند. دراز کشیدیم. گمانم بلافاصله به خواب رفتم.
وقتی بیدار شدم، هوا تقریباً تاریک بود. هنری را دیدم که هنوز خواب بود. اگر بیصدا بلند میشدم، میتوانستم بدون بیدار کردنش، فرار کنم. این فکر، وسوسهکننده بود. اما رها کردن او در جنگل، آن هم در آستانهی شب، کار عادلانهای نبود. دستم را دراز کردم که تکانش بدهم و وقتی این کار را کردم، متوجه چیزی شدم. هنری بند کولهپشتی من را انداخته بود به بازوی خودش. بهطوری که نمیتوانستم بدون بیدار کردنش، آن را بردارم. شاید این امکان فرار من، از نظر او هم گذشته بود.
دستم که به او خورد، بیدار شد. قبل از حرکت، باقی نان را با یک برش کلفت ژامبون خوردیم. درختها انبوه بودند و ما آسمان را به خوبی نمیدیدیم. وقتی که از جنگل بیرون آمدیم، دیدم که تیرگی هوا فقط به خاطر نزدیکشدن شب نبوده، بلکه در مدت خواب ما، هوا پر از ابر شده بود و گاهگاهی هم قطرهی درشت بارانی را روی بازوان برهنه و صورتم حس میکردم. نیمه قرص ماه از پشت چنان پوششی نمیتوانست کمک چندانی به ما کند.
در نوری که رفتهرفته ضعیف میشد، به طرف دره سرازیر شدیم و سپس راهمان را به جانب سربالایی در پیش گرفتیم. چراغها در پنجرهی خانهها روشن بود و این به ما اجازه میداد که بتوانیم از آنها فاصله بگیریم. باران کوتاهی بارید اما شب گرمی بود و همانطور که راه میرفتیم، باران روی تن خشک میشد.
از بالا به انبوه چراغها دهکده نگاه کردیم و بعد به طرف جنوبشرقی رفتیم. تاریکی خیلی زودتر فرا رسید. ما بر فراز تپهای رسیدیم که بیشتر علفزار آن تازه چیده شده بود. بعد به کلبهی کهنه و پوسیدهای رسیدیم که معلوم بود متروکه است. هنری پیشنهاد کرد آنجا بمانیم اما من قبول نکردم و او با دشواری از پی من راه افتاد.
مدتی گذشت و هیچکدام حرفی نزدیم. بعد هنری گفت: «گوش کن!»
با کمی ناراحتی گفتم: «باز چه خبر شده؟»
ـ «فکر میکنم یکی دنبال ما میآید!»
ادامه دارد…
تایپ و تنظیم: مجلهی خبری «صبح من»
بخش پیشین:
💠 کانال «صبح من» در بله 💠 کانال «صبح من» در ایتا 💠 کانال «صبح من» در واتساپ