تاریخ : یکشنبه, ۱۰ فروردین , ۱۴۰۴ Sunday, 30 March , 2025
0

رمان شاهزاده و ماه ـ قسمت نوزدهم

  • کد خبر : 74035
  • 06 فروردین 1404 - 13:00
رمان شاهزاده و ماه ـ قسمت نوزدهم
اهورا سرش را بلند کرد تا ببیند چه کسی به او لگد زده. تقریباً مطمئن بود که کار یکی از آن سه شرور است. سه‌تایی یک گوشه ایستاده بودند و زیرزیرکی می‌خندیدند.

مجله‌ی خبری «صبح من»: اهورا داخل اتاق ایستاده بود و پیراهنی را نگاه می‌کرد که قرار بود برای عروسی باران بپوشد. دقیقاً شبیه پیراهنی بود که چهار روز پیش برای عید نوروز پوشیده بود با این تفاوت که لاجوردی رنگ بود. یقه‌اش مثل همان پیراهن نقره‌ای بود و شق و رق می‌ایستاد؛ با بته‌جقه‌های سیاه رنگ روی آن. کمربند جواهرنشانی که دور کمرش محکم می‌شد و سرِ آستین‌هایش هم مثل یقه‌اش نقره‌ای رنگ بود. با چکمه‌هایی که به پا می‌کرد و تاج کوچک و نمادینی که روی سر می‌گذاشت، سر و وضعش کامل می‌شد. فقط یک مشکل وجود داشت.

پدرش در شهر اعلام کرده بود که هر کسی که دوست دارد، می‌تواند در مراسم عروسی شرکت کند. در واقع، تمام مردم پایتخت دعوت بودند. اما اهورا برای کیان‌شاه می‌ترسید. قرار بود عروسی، هفت روز طول بکشد. هفت روز خیلی طولانی بود! با آن آشوب روز عید، هر اتفاقی ممکن بود در این یک هفته که تمام روزهایش هم تعطیل بودند، بیفتد. هر اتفاقی … .

اهورا آب دهانش را قورت داد و باز، همان حس عذاب‌وجدان لعنتی درون وجودش موج زد. اگر اهورا پسر کیان‌شاه نبود، او قطعاً زندگی بهتری می‌داشت. از این می‌ترسید که به خاطر او، پدرش تاج و تخت‌ خود را از دست بدهد. بعد هم اگر پادشاه بعدی، آینده‌ی کشور را بر باد می‌داد، آن وقت… .

سرش را محکم تکان داد. داشت خیلی تند می‌رفت. فعلاً عروسی خواهرش بود. باید خودش را برای آن آماده می‌کرد. اهورا جلوی آینه ایستاد و شروع کرد به عوض کردن لباس‌هایش.

موهایش را مرتب کرد و با اضطراب، نقش روی پیشانی‌اش را پوشاند. همین هم مانده بود که چشم مردم به آن بخورد! آن وقت بود که صحنه‌ی عروسی به یک میدان مبارزه‌ی تمام عیار تبدیل می‌شد و اهورا چنین چیزی را نمی‌خواست.

خیلی بیهوده، رفت تا از پنجره بیرون را نگاه کند. مردم کم کم دور قصر جمع می‌شدند و همه چیز را برای مراسم آماده می‌کردند. همگی لباس‌های پلوخوری‌شان را پوشیده بودند و حسابی به خودشان رسیده بودند. اهورا از پنجره رو برگرداند و به سمت در اتاقش رفت.

وارد اتاق نشیمن که شد، با صحنه‌ی متفاوتی مواجه شد. مبل‌ها از وسط اتاق، به گوشه‌ها رفته بودند و وسط اتاق، کاملاً خالی شده بود. به جای مبل‌ها، دو صندلی بزرگ گذاشته بودند که جایگاه عروس و داماد بود. اهورا ایستاده بود و نگاه می‌کرد. به همین خاطر، متوجه نشد که کسی از پشت سر به او نزدیک می‌شود.

صدای دینگی به گوشش رسید؛ صدای برخورد فلز با سنگ. تاج کوچکش را دید که روی زمین قل خورد و دور خودش چرخید و از حرکت ایستاد. اهورا به پشت سرش نگاه کرد و همان‌طور که انتظارش را داشت، پرهام بود که داشت می‌خندید. اهورا چیزی نگفت. چند قدم جلو رفت. خم شد تا تاج را بردارد. تازه فلز سرد تاج را در دست گرفته بود که کسی از پشت به او لگد محکمی زد. اهورا با زانو روی زمین فرود آمد. درد زانوهایش، نفسش را برید. اهورا روی زمین نشست و شروع کرد به مالیدن زانوهایش. پارچه‌ی شلوار نویش ساییده شد. اهورا با غصه به شلوارش نگاه کرد. حتی عرضه نداشت از یک شلوار نگهداری کند.

اهورا سرش را بلند کرد تا ببیند چه کسی به او لگد زده. تقریباً مطمئن بود که کار یکی از آن سه شرور است. سه‌تایی یک گوشه ایستاده بودند و زیرزیرکی می‌خندیدند.

اهورا به حال خودش تأسف خورد که در آن لحظه و در آن اتاق شلوغ، هیچ کس حواسش به او نبود. دست روی زانوی دردناکش گذاشت و از جا بلند شد. تاجش را بالا برد تا دوباره روی سر بگذارد که متوجه شد یک نفر حواسش به او بوده؛ نیاوش.

دست اهورا بالای سرش متوقف شد. این اولین باری بود که با شوهرخواهرش چشم در چشم می‌شد. لباس نقره‌ای و دامادی نیاوش، بیشتر از قبل او را زیبا و جذاب کرده بود. اهورا به او نگاه کرد و بیشتر از قبل حسرت ظاهر نیاوش را خورد. جناب داماد به دیوار تکیه داد و به اهورا پوزخند زد. سرتاپایش را برانداز کرد و پوزخندش پررنگ‌تر شد. اهورا از پوزخند نیاوش بدش آمد. هم‌زمان، خجالت هم کشید که این قدر بد، جلوی تازه‌ داماد ضایع شده بود. سرش را انداخت پایین. تاجش را روی سر گذاشت و با قدم‌های کوتاه و سریع، به پناه اتاقش پناه برد.

ادامه دارد…

کپی‌برداری از این رمان بدون اجازه‌ی نویسنده، پیگرد قانونی دارد.
قسمت پیشین:

💠 کانال «صبح من» در بله  💠 کانال «صبح من» در ایتا  💠 کانال «صبح من» در واتساپ

لینک کوتاه : https://sobheman.com/?p=74035
  • نویسنده : نرگس شعبانی
  • منبع : مجله‌ی خبری صبح من
  • 9 بازدید

ثبت دیدگاه

قوانین ارسال دیدگاه
  • دیدگاه های ارسال شده توسط شما، پس از تایید توسط تیم مدیریت در وب منتشر خواهد شد.
  • پیام هایی که حاوی تهمت یا افترا باشد منتشر نخواهد شد.
  • پیام هایی که به غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط باشد منتشر نخواهد شد.