تاریخ : پنجشنبه, ۱۴ فروردین , ۱۴۰۴ Thursday, 3 April , 2025
0
هنوز آینده را ندیدم ـ بخش اول

وقتی فکر می‌کنید دنیای شما از هم پاشیده است

  • کد خبر : 67547
  • 26 آذر 1403 - 16:00
وقتی فکر می‌کنید دنیای شما از هم پاشیده است
برخی از افراد تلاش می‌کنند جای زخم‌های کهنه را معنا کنند، برخی دیگر لبه‌های زخم‌هایی که دهان باز کرده‌اند را با سرانگشتان محکم نگه داشته و به شدت می‌لرزند اما مهم نیست؛ باز هم ما اینجا هستیم و کنار هم ایستاده‌ایم.

شانزده سال زندگی مشترک با پدر چهار فرزندم، هجده سال رابطه‌ی دوستی به عنوان بهترین دوستی که تاکنون داشتم، بنیان زندگی من و هر آنچه زمانی وجود داشت، به ناگهان و در یک چشم بر هم زدن، فرو ریخت.

قرار نیست برای شما اعتراف کنم و یا تک تک دلایل بروز یک چنین تغییر تکان‌دهنده‌ای که در زندگی ما رخ می‌دهد را برایتان بازگو کنم. صادقانه بگویم که هنوز نمی‌دانم آیا تحمل به دوش کشیدن این بار را با قامت افراشته دارم یا خیر… مایلم باور کنم که روزی می‌توانم با قدرت، زخم‌ها را بررسی کنم، همان‌ها که هرچند قطع ارتباط کوچک بودند اما منجر به فرسایش شدند و همان تاخت و تازهایی که بالاخره پس از سال‌ها، منجر به جدایی شدند. اما امروز، زمان مناسبی برای این کار نیست.

همانند بسیاری از زوج‌های دیگر، ما نیز از فرزندانمان یا کار کردن بیش از حد و یا بهره‌گیری از آن بخش از وجودمان که همیشه موثر بود، برای پوشاندن شکاف‌های زندگی مشترک استفاده کردیم. ظاهر زندگی ما از بیرون خوب و عالی بود چون رابطه‌ی دوستانه‌ی ما همیشه مشهود بوده است، حتی برای غریبه‌ها، اما رابطه‌ی دوستانه و رابطه‌ی رمانتیک، دو مقوله کاملا متفاوت هستند. درواقع، ما به دو مفهوم متفاوت تبدیل شدیم و همین اختلاف یعنی باید چیزی را از دست می‌دادیم!

و من نیز امروز خود را در همین مکان یافتم: «باید چیزی را از دست می‎‌دادیم!» و همین گونه نیز شد.

من کسی هستم که بر اساس یک طرح از پیش تعیین شده، زندگی می‌کنم. من همه‌ی جزئیات زندگی دو دهه آینده خود را تصور کرده بودم و حتی چگونگی اجرای طرح‌ها را نیز در ذهن داشتم اما صادقانه بگویم که برای این وضعیت، برنامه‌ریزی نکرده بودم.

صادقانه؟!! واقعیت این است که چون نتوانستم این وضعیت را مشاهده کرده یا برای آن برنامه‌ریزی کنم، احساس حماقت می‌کنم.

همه چیز شکننده و در حال فروپاشی بود. همه چیز غیرواقعی و نامطمئن بودند. همه چیز فاقد ارزش و اهمیت می‌نمودند اما به طور هم‌زمان قادر به حمل آنها نبودیم.

به همین دلیل، من نیز نشستم و دعا کردم و نوشتم و نسبت به آنها حساس شدم و برای آسایش بیشتر، دعا کردم. از آنجا که سخنوری نمی‌دانم و بیان شیوا ندارم و از واژگان زیبا کمک نگرفتم، دعاهایم تبدیل به التماس شدند و به تدریج، تنها دو واژه را به طور مرتب، تکرار کردم و تکرار کردم: «کمکم کن!»

این دو واژه به مناجات من تبدیل شده بودند. آنها را در دفترچه خاطرات روزانه نوشتم. قبل از خوابیدن، آنها را بر زبان جاری کردم و پس از بیدار شدن نیز فقط همین دو واژه را بیان کردم. در آن تاریکی مطلق که من گرفتار شده بودم، این واژگان دست کم بذر شفافیت بودند… البته اگر آنها را تسکین درد ننامم.

برخی از افراد تلاش می‌کنند جای زخم‌های کهنه را معنا کنند، برخی دیگر لبه‌های زخم‌هایی که دهان باز کرده‌اند را با سرانگشتان محکم نگه داشته و به شدت می‌لرزند اما مهم نیست؛ باز هم ما اینجا هستیم و کنار هم ایستاده‌ایم.

ایمان دارم که ما برای بهبودی، به اندازه‌ی کافی قدرت داریم و مهم نیست که گاهی اوقات تلاش‌هایمان به ضعف بیش از قبل منتجر می‌شوند. از ضعف‌هایتان نترسید اما از غرق شدن در ناامیدی تا پایان عمر بترسید چون در این صورت، آنقدر می‌ترسید که با دردهایتان مواجه نخواهید شد.

قرار است در این کتاب، درد را بیازمایم و آن را به دو نیم کنم و به آن بخندم و حتی اگر لازم باشد، گریه کنم اما قرار نیست هرگز تا پایان عمر، برای راحتی دیگران، زخم‌هایم را مخفی کنم. شما نیز نباید این کار را انجام دهید. بیایید با هم انجامش دهیم.

ریچل در بخش بعدی به این موضوع خواهد پرداخت که آیا تاکنون بر زخم‌های کهنه، سرپوش گذاشته‌ایم.

اخبار «صبح من» را در بله و ایتا دنبال کنید:
کانال «صبح من» در بله:
https://ble.ir/sobheman
کانال «صبح من» در ایتا:
https://eitaa.com/Sobheman

لینک کوتاه : https://sobheman.com/?p=67547
  • نویسنده : ریچل هالیس
  • 93 بازدید

ثبت دیدگاه

قوانین ارسال دیدگاه
  • دیدگاه های ارسال شده توسط شما، پس از تایید توسط تیم مدیریت در وب منتشر خواهد شد.
  • پیام هایی که حاوی تهمت یا افترا باشد منتشر نخواهد شد.
  • پیام هایی که به غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط باشد منتشر نخواهد شد.