تاریخ : پنجشنبه, ۱۴ فروردین , ۱۴۰۴ Thursday, 3 April , 2025
0

هر چه باشی، تو به ریشه‌ات وصلی ـ قسمت بیست و ششم

  • کد خبر : 67125
  • 20 آذر 1403 - 12:00
هر چه باشی، تو به ریشه‌ات وصلی ـ قسمت بیست و ششم
نزدیک تعطیلات کریسمس بود که بالاخره او را دیدم. باز هم مرموز و در هم. نمی‌دانستم دردش چیست. فقط توانستم شماره‌ای از او بگیرم تا شاید در ارتباط باشیم.

مجله‌ی خبری «صبح من»: اشتباه نمی‌کردم، خودش بود، مطمئن بودم.
به سرعت به طرفش دویدم و گفتم: «جکس صبر کن، منم پیتر.»

با هیجان رو به من شد و گفت: «پسر کجایی تو منو کشتی؟»
ـ «اینجا چی کار می‌کنی؟ چقدر دنیا کوچیکه! چه جوری ما تو یه مدرسه‌ایم؟»

ـ «اینا رو ولش کن. چی شد؟ کجا بردنت؟ چی شد ماجرای تو؟»
ـ «ولش کن مهم نیست. فقط اینو بگم منو یه خانواده به فرزندی پذیرفتن الان چند وقتیه پیش اونام.»

ـ «اااا… چه خوب… پس تو اوضاعت از من بهتره.»
ـ «چطور چی شده؟»

ـ «منم دیگه از پرورشگاه زدم بیرون و با اینجا هماهنگ کردن که هم کار کنم هم درس بخونم. یه اتاق هم داره همینجا توش می‌خوابم.»
ـ «تنها؟ آخه چه جوری راضی شدن؟»
ـ «تنها که نه پیش یه پیرمرده هستم. ولش کن مهم نیست. من باید برم. حرف برای گفتن و شنیدن زیاد داریم باشه سر فرصت. باید برم. خدانگهدار.»

با جکس خداحافظی کردم. باز هم برگشتم به خاطرات و حسرت‌ها. چرا باید این جکس شوخ، اینقدر جدی و تو هم باشه؟ مشکلش چی بود؟ اون پیرمرد کیه؟

بعد از ظهر که به خانه برگشتم دیدم روی میز کلی غذا و دسر و مخلفات هست. فکر کردم شاید مهمانی کسی قرار بوده تا به آنجا بیاید. به اتاقم رفتم. بعد از چند دقیقه خانم جانسون در اتاقم را زد و از من خواست به پایین بروم.

خودش و همسرش دور میز ایستاده بودند با ورود من شروع کردند به دست زدن و تبریک گفتن.
ـ «این کارا چیه؟ چه خبره؟»

خانم جانسون با کلی ذوق گفت: «امروز تولدته. دیگه هفده ساله شدی.»
ـ «تولد؟ اصلا نمی‌دونستم. ممنون. غافلگیریه قشنگی بود.»

اصلا حوصله نداشتم اما نخواستم اذیتشان کنم.

آن شب هم گذشت. هدیه برایم یک گوشی گرفته بودند. خیلی هدیه خوبی بود. تا صبح با گوشی بازی کردم و وقت گذراندم.

صبح به مدرسه که رفتم همه جا را گشتم و از جکس پرسیدم. نبود که نبود. چند روزی گذشت ولی هیچ خبری از جکس نبود.

نزدیک تعطیلات کریسمس بود که بالاخره او را دیدم. باز هم مرموز و در هم. نمی‌دانستم دردش چیست. فقط توانستم شماره‌ای از او بگیرم تا شاید در ارتباط باشیم.

در این مدت خانواده جدیدم از مادرم و پدرم هیچ نگفتند. نمی‌دانم مراعات حال مرا می‌کردند یا خودشان. آخر خانم جانسون در این مدت یک بار کارش به بیمارستان کشید و چند روزی در آنجا بستری بود. ناراحتی قلبی داشت.

یک روز آقای جانسون مرا صدا زد و گفت: «پیتر عزیز میشه ازت خواهش کنم با ما یه مسافرت بیای و اصلا نگرانی برای خاله‌ت ایجاد نکنی؟ هر چی شد بیا از من بپرس بیا منو بزن. هر چی. این زن خیلی روش فشاره خواهشا حواست بهش باشه. می‌خوام تعطیلات بریم ایتالیا. بریم رم. بذار حال و هواش عوض بشه.»
ـ «باشه من مشکلی ندارم.»

با خودم گفتم مدتی صبر می‌کنم ببینم تصمیم خودشان برای پیدا کردن خانواده من چیست.
به مسافرت رفتیم. اما در مسافرت اتفاق عجیبی افتاد…

ادامه دارد…

اخبار «صبح من» را در بله و ایتا دنبال کنید:
کانال «صبح من» در بله:
https://ble.ir/sobheman
کانال «صبح من» در ایتا:
https://eitaa.com/Sobheman

لینک کوتاه : https://sobheman.com/?p=67125
  • نویسنده : زهرا ظاهری
  • منبع : صبح من
  • 110 بازدید

ثبت دیدگاه

قوانین ارسال دیدگاه
  • دیدگاه های ارسال شده توسط شما، پس از تایید توسط تیم مدیریت در وب منتشر خواهد شد.
  • پیام هایی که حاوی تهمت یا افترا باشد منتشر نخواهد شد.
  • پیام هایی که به غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط باشد منتشر نخواهد شد.