تاریخ : دوشنبه, ۷ خرداد , ۱۴۰۳ Monday, 27 May , 2024
0
رمان نوجوان:

رویای کاراملی با اکلیل نقره‌ای؛ جنگجویان تاریکی – بخش ۳۹

  • کد خبر : 44880
  • 26 فروردین 1403 - 13:00
رویای کاراملی با اکلیل نقره‌ای؛ جنگجویان تاریکی – بخش ۳۹
قبیله‌ی آتش حالا دیگر در جنگل جا افتاده است؛ اما قبایل دیگر چندان مایل نیستند، گربه‌های خانگی در جنگل بمانند. در فصل جدیدی از زندگی نقره‌ای و کارامل، با نبردهایی سخت برای پایداری و ماجراهایی عجیب، روبرو خواهیم شد.

مجله‌ی خبری «صبح من»: کارامل از بحث و گفت‌وگوی میان اعضای قبیله استفاده کرد و زمرد را آهسته، از اردوگاه خارج کرد. تا تنها شدند، پرسید: «تو اینجا چی کار می‌کنی؟»

زمرد بی خیال جواب داد: «همون کاری که همه می‌کنند؛ زندگی!»

ـ «به من جواب سر بالا نده. درست میو کن!»

ـ «حالا که این طوره، اومدم از برادرت حمایت کنم.»

ـ «برادر من هر وقت نیاز به حمایت داشته باشه، ازش دریغ نمی‌کنم…. تو از کجا می‌دونی اون برادر منه؟»

زمرد دور کارامل چرخید و گفت: «خب دختر خوب، واضحه که تو خواهرشی! از تک تک تارهای خَزِت معلومه.»

ـ «چرا سر و کله‌ت تو زندگی برادرم پیدا شد؟»

ـ «سر و کله‌ی من توی زندگی نقره‌ای پیدا شد؟! برادر تو بود که یهو پرید تو زندگی من! یه روز به من گفتند یه قهرمان جدید ظهور کرده که باید بری و از دور مراقبش باشی. فکر کردی اون روزهای اول، از کجا سر و کله‌ی رعد پیدا شد؟»

کارامل سکوت کرد.

زمرد ادامه داد: «نقره‌ای تا همین چند وقت پیش چهره‌ی من رو ندیده بود و قرار هم نبود تا ابد ببینه. من می‌دونستم که تا من رو ببینه به من… دل می‌بنده … همون طور که من … قبلا … بهش … دل بسته بودم.»

کارامل ناگهان فهمید موضوع از چه قرار است. هیجان‌زده میو کرد: «آهان! پس تو همون گربه‌ی توی خواب نقره‌ای هستی. خب، از اول بگو… ولی من همچنان از تو خوشم نمیاد!»

زمرد لبخندی آرام و رو مخ به لب آورد و با آرامش گفت: «کارامل خانم، قراره ما به زودی فامیل بشیم. خصومت‌ها رو کنار بذار. بیا با هم دوست باشیم.»

چشمان کارامل گرد شدند. پرسید: «چی گفتی؟ من رو داداشم غیرت دارم. مگه الکیه هر کی از هر جایی اومد، منم … منم چیز کنم … یعنی که … »

زمرد سر تکان داد: «فهمیدم. زحمت نکش. الکی که نیست. شاید هم باشه. من از پیشگوی توی رودخونه پرسیدم و اون هم به من گفت!»

کارامل با دهان باز نگاهش کرد. پرسید: «اون رو از کجا گیر آوردی؟»

ـ «از همون جا که تو گیر آوردی!»

کارامل خیره به او نگاه کرد که داشت به طرف اردوگاه می‌رفت.

گفت: «خیلی پررویی!»

زمرد خندید: «می‌دونم. برای همینه که همه دوستم دارند!»

کارامل زیر لب غرید: «همه به جز من!»

ادامه دارد…

استفاده از مطلب تنها با ذکر نام نویسنده و منبع، مجاز است.

اخبار «صبح من» را در بله و ایتا دنبال کنید:
کانال «صبح من» در بله:
https://ble.ir/sobheman
کانال «صبح من» در ایتا:
https://eitaa.com/Sobheman

لینک کوتاه : https://sobheman.com/?p=44880

ثبت دیدگاه

قوانین ارسال دیدگاه
  • دیدگاه های ارسال شده توسط شما، پس از تایید توسط تیم مدیریت در وب منتشر خواهد شد.
  • پیام هایی که حاوی تهمت یا افترا باشد منتشر نخواهد شد.
  • پیام هایی که به غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط باشد منتشر نخواهد شد.