«صبح من» با رمان نوجوان: نقرهای به خانه برگشت و یک تن ماهی از یخچال برداشت. دور آن، روبانی پیچید و به شکل پاپیون، گره زد. بعد به طرف خانهی خواهرش به راه افتاد.
از دریچهی عبور گربه، داخل شد و دید که کارامل با بیحوصلگی با یک کاموا بازی میکند. تا نقرهای را دید، پشتش را به او کرد.
نقرهای، تن ماهی را زمین گذاشت و یواش سلام کرد. کارامل، هیچ جوابی نداد. نقرهای آرام گفت: «برات تن ماهی آوردم.»

تنها پاسخی که شنید، سکوت بود. نقرهای میو کرد: «کارامل، عزیزم، با من این کار رو نکن. نمیگی وقتی جوابم رو نمیدی، چه حالی میشم؟ خواهری، قربونت برم، تو رو خدا یه چیزی بگو دیگه.»
باز هم سکوت. نقرهای فکر کرد که باید از راه دیگری کارامل را به حرف بیاورد. تن ماهی را باز کرد و نفس عمیقی کشید: «چه بویی داره! گربه فکر میکنه که توی بهشته. به به، عجب بویی! به به!»
دوباره سکوت. نقرهای هنوز تسلیم نشده بود. دیشب کشف کرده بود که با دو ـ سه بار پلک زدن، به قدرت درکی باورنکردنی دست پیدا میکند؛ به طوری که میتواند افکار درخت چنار حیاط را بخواند و دوباره با دو ـ سه بار پلک زدن، به حالت عادی برمیگردد. دو ـ سه بار پلک زد.
میو کرد: «میدونم توی سرت چی میگذره.»
دم کارامل کمی جنبید.
«داری فکر میکنی که ” چه رویی داره که بعد از دعوای دیشب برگشته با من صحبت کنه. دوست دارم جوابش رو بدم. طاقت ندارم ناراحتیش رو ببینم. اما میخوام بهش نشون بدم که از دستش ناراحتم.”»
نقرهای دوباره دو ـ سه بار پلک زد. این بار نقشهاش جواب داد و کارامل رویش را برگرداند. پرسید: «چطوری؟!»

نقرهای شانه بالا انداخت و میو کرد: «متأسفم.»
کارامل با عصبانیت گفت: «تو برای چی متأسفی؟ تقصیر تو که نبود.» اما از لحن حرف زدن کارامل، واضح بود که او، نقرهای را مقصر میداند.
نقرهای گفت: «اجازه میدی بگم چه اتفاقی افتاده بود؟» وقتی کارامل با بیتفاوتی، دمش را تکان داد، نقرهای ماجرا را تعریف کرد.
کارامل میو کرد: «من باور نمیکنم. از کجا معلوم دروغ نمیگه؟»
نقرهای گفت: «تو حرف من رو قبول داری یا نه؟»
کارامل چیزی نگفت. نقرهای اصرار کرد: «داری یا نه؟»
کارامل به تأیید سر تکان داد. نقرهای میو کرد: «من میگم که اون حقیقت رو میگه.»
کارامل به تندی گفت: «حالا تو کی هستی مثلاً؟»
نقرهای دلش میخواست بنشیند و گریه کند. التماس کرد: «تو رو خدا خواهری. اذیت نکن دیگه. واقعاً دلت میاد من رو ناراحت کنی؟ همهش تقصیر من بود. نباید تو رو تنها میذاشتم. خواهش میکنم من رو ببخش.»
کارامل با شنیدن این عذرخواهی عاجزانه از طرف کسی که در این دنیا بیشتر از هر گربهای دوستش داشت، دیگر نتوانست طاقت بیاورد و میو کرد: «بخشیدمت!»
ادامه دارد …
خیلی عالی بود ،بازم بنویس