«صبح من» با رمان نوجوان: چند روز بعد، نقرهای با حالتی بین سردرگمی و کلافگی از روی حصار، داخل خانهی خواهرش پرید. کارامل، زیر آفتاب و کنار گلهای سرخ و ارکیده لم داده بود و بدنش را کش و قوس میداد. با دیدن سایهای که روی صورتش افتاد، اخم کرد و صورتش را در هم کشید. با چشمهایی که هنوز بسته بودند، گفت: «برو اون ور. داشتم خواب نرمترین بالش دنیا و بزرگترین کاموای دنیا رو میدیدم. بذار به ادامهش برسم. این کار خیلی مهمه. فهمیدی موجود بی ادب؟ دوست داری پاشم حسابی ادبت کنم؟ اگه نه، که برو اون ور.»
نقرهای لبخندزنان گفت: «اوه اوه. انگار یکی از دندهی چپ پاشده. خواب بسه. پاشو کارت دارم. پاشو دیگه خواهری.»
کارامل چشمانش را باز کرد. در حالی که مینشست، گفت: « نقرهای، تو بودی؟ ببخشید. راستی چی میخواستی؟»
نقرهای در حالی که چشمان لاجوردی رنگش را به خواهرش دوخته بود، گفت: «یه پسره بعضی وقتا میاد خونهی ما که عاشق به قول خودش یه موجوداتی به اسم … به اسم … راستی، اسمش چی بود؟ … بذار فکر کنم … دایی ناصر بود … دایی نمیدونم چی چیه. بعد دیروز داشت یه فیلمی میدید. منم به زور نشونده بود بغلش تا با اون فیلم ببینم. توی فیلم یه موجوداتی شبیه شیر بودن که دندونای خنجری شکل بزرگی داشتن. راجع به اونا کتابی چیزی داری به من بدی؟»

کارامل گفت: «اولا اینکه اونا دایناسورن. بعد هم اون گربهها، گربههای دندون خنجریان که خیلی سال پیش منقرض شدن و اینکه کتابی هم در مورد اونا دارم که اگر صبر کنی برات میارم.»
نقرهای گفت: «باشه. منتظرت میمونم. زود برگردی ها.» و زیر سایهی بوتههای گل نشست.
کارامل سریع رفت توی خانه. نقرهای همچنان منتظر بود تا اینکه کارامل را با کتابی در دهانش دید.
نقرهای با خوشحالی به طرف کارامل دوید و کتاب را از دستش قاپید. روی زمین گذاشت و بازش کرد.
بعد از خواندن دو خط کتاب گفت: «اَاَاَاَ … چه باحاله.» همان جا که بود، دراز کشید و شروع به خواندن کرد.
کارامل برادرش را به حال خودش رها کرد و رفت. دو ساعت بعد، کارامل به حیاط آمد و دید همچنان نقرهای محو تماشای عکس شیرهای با ابهت و منقرض شده است و هنوز از جایی که نشسته بود، تکان نخورده است.
صدایش کرد: « نقرهای، نقرهای، الو؟ نقرهایییی …» ولی نقرهای جواب نداد. تا اینکه جیغ کشید: « نقرهاییییییی!»
نقرهای سه متر به هوا پرید و گفت: «چته؟ زهره ترک شدم!»
کارامل میو کرد: «سه ساعته دارم صدات میکنم. کتاب رو با خودت ببر، بخونش. هوا تاریک شده. چشمات ضعیف میشن برادر من.»
نقرهای گفت: «ببخشید. اصلاً حواسم نبود. ممنونم. میبرمش.»
نقرهای از زمانی که شروع به خواندن کرد تا زمانی که کارامل سرش داد کشید، از خواندن مطالب کتاب و دیدن قدرت گربهسانان بزرگ، به وجد آمده بود. از اینکه میدید آنها چقدر قدرتمند بودهاند و حتی با وجود گذشت سالها، همچنان هرکسی از دیدن ابهتشان هیجانزده میشود، شگفتزده شده بود.
احساس میکرد چیزی در وجودش در حال بیدار شدن است. دوست داشت مانند آنان، قدرتمند و شجاع باشد … و شاید همین حس کوچک، سوسویی کمنور برای درخشیدن ستارهی درون نقرهای باشد … .
ادامه دارد…