هیچ انسانی از این نقطهی دنیا آگاه نیست؛ جنگلی مرموز که حاکمانش، گربههایی هستند که آزادی را به اسارت ترجیح دادهاند. در سرگذشت این گربهها، نبردهای خونین، شخصیتهای مرموز و تمدن منظم و قانونمند چهار قبیلهی درون جنگل، با نقرهای و کارامل همراه شوید.
هیچ انسانی از این نقطهی دنیا آگاه نیست؛ جنگلی مرموز که حاکمانش، گربههایی هستند که آزادی را به اسارت ترجیح دادهاند. در سرگذشت این گربهها، نبردهای خونین، شخصیتهای مرموز و تمدن منظم و قانونمند چهار قبیلهی درون جنگل، با نقرهای و کارامل همراه شوید.
هیچ انسانی از این نقطهی دنیا آگاه نیست؛ جنگلی مرموز که حاکمانش، گربههایی هستند که آزادی را به اسارت ترجیح دادهاند. در سرگذشت این گربهها، نبردهای خونین، شخصیتهای مرموز و تمدن منظم و قانونمند چهار قبیلهی درون جنگل، با نقرهای و کارامل همراه شوید.
هیچ انسانی از این نقطهی دنیا آگاه نیست؛ جنگلی مرموز که حاکمانش، گربههایی هستند که آزادی را به اسارت ترجیح دادهاند. در سرگذشت این گربهها، نبردهای خونین، شخصیتهای مرموز و تمدن منظم و قانونمند چهار قبیلهی درون جنگل، با نقرهای و کارامل همراه شوید.
در قسمت قبل خواندیم، نقرهای وقتی به آسمان شب نگاه کرد، صورت فلکی روزگار کودکیاش را دید. اما در آن صورت فلکی چیزی بود که نقرهای را به یاد قهرمان بودنش انداخت؛ چیزی به نام امید!
در قسمت قبل خواندیم، نقرهای مانند هر جنگجوی خسته، پس از یک روز پرکار به خواب عمیقی فرو رفت. نسیمی اطراف او را فرا گرفته بود و او به خوابی دیگر فرا خوانده میشد. خوابی که ماجراهای جدیدی برای او به ارمغان میآورد...
در قسمت قبل خواندیم، نقرهای نگران حرفهای کارامل دربارهی پشمک بود. در این چند روز، غیبت پشمک از اردوگاه هم زیادتر شده بود و نقرهای کنجکاو بود که پشمک کجا میرود و چه میکند اما در عین حال از پیدا کردنش نیز وحشت داشت...
در قسمت قبل خواندیم، کارامل زمزمههای پشمک دربارهی کینهاش نسبت به نقرهای را شنید. او نگران برادرش بود و سعی کرد نقرهای را آگاه کند. نقرهای به کارامل آرامش داد اما مشخص نیست در سر پشمک، چه میگذرد...