در قسمت قبل خواندیم نقرهای و کارامل بعد از چند روز دلتنگی، دوباره به کنار هم برگشتند. آن دو تصمیم گرفتند به دنبال پدرشان بروند. اما چرخش روزگار نمیگذارد آن دو به شیوهای که انتظارش را داشتند، پدرشان را پیدا کنند و اینک ادامهی ماجرا... .
در قسمت قبل خواندیم نقرهای با بقیهی قهرمانهای گربه آشنا شد. آنها به او گفتند که در پیشگوییها آمده که او قرار است که تبدیل به یک قهرمان بزرگ شود. مدت تنبیه نقرهای هم به پایان رسیده بود و او و کارامل پس از چند روز دوری، دوباره به آغوش یکدیگر بازگشتند و اینک ادامهی ماجرا... .
در قسمت قبل خواندیم نقرهای به جایی که افسانهها از آنجا شروع و به پایان میرسند، رفته بود و در آنجا از رودخانهی جریان زندگی، نُه جان خود را دریافت کرد. حالا وقتش بود که نقرهای با بقیهی قهرمانها آشنا شود و اینک ادامهی ماجرا... .
در قسمت قبل خواندیم، نقرهای در آستانهی یک تصمیم دشوار بود. او با خود فکر کرد و سرانجام تصمیم مهمی را گرفت و اینک ادامهی ماجرا...
در قسمت قبل خواندیم، نقرهای خوابی دیده بود که بیشتر به واقعیت شبیه بود. از او خواسته شده بود تا کارهای مهمی را انجام دهد. نقرهای حتی نمیتوانست دربارهی خوابش با کارامل صحبت کند. او حالا در برابر یک تصمیم دشوار قرار داشت و اینک، ادامه ماجرا...
در قسمت قبل خواندیم، «نقرهای» دربارهی خوابی که دیده بود، برای «کارامل» نوشت. کارامل، نگران به سمت خانهی برادرش رفت تا جزییات بیشتری را بداند اما نقرهای همه جزییات را نمیتوانست به خواهرش بگوید چرا که ...
در قسمت قبل خواندیم، «نقرهای» در خواب، صحنههایی را دید که هرگز از آنها خبر نداشت. وقتی از خواب بیدار شد، خیلی پریشان بود. تصمیم گرفت موضوع را با «کارامل» مطرح کند. اما او هنوز در تحریم بود! نقرهای به دنبال راهکاری بود تا اینکه ....
در قسمت قبل خواندیم، «نقرهای» که دوران تحریم خود را پشت سر میگذاشت، در فکر اتفاقهایی بود که برای او افتاده است. در همین افکار بود که به خواب رفت. او در رویا، صحنههایی را دید که از آنها خبر نداشت. و اینک، ادامهی ماجرا...