تاریخ : چهارشنبه, ۸ اسفند , ۱۴۰۳ Wednesday, 26 February , 2025
0

رمان شاهزاده و ماه ـ قسمت پانزدهم

  • کد خبر : 72127
  • 08 اسفند 1403 - 13:00
رمان شاهزاده و ماه ـ قسمت پانزدهم
اهورا حس می‌کرد سکوت مرگ‌بار درون تالار، جای پدرش دارد بر آن سرزمین حکومت می‌کند. آب دهانش را قورت داد. ضربان قلبش آن قدری بالا رفته بود که صدایش را یکنواخت می‌شنید. چشم‌هایش را محکم بست و با تمام وجود آرزو کرد که ای کاش می‌توانست ناپدید شود.

مادرش با صدای بلند گفت: «اهورا؟! اومدی؟ داره دیر میشه!»

اهورا ایستاده بود جلوی آینه و با یقه‌اش کشتی می‌گرفت. لباس عادی و مردانه‌ی مردم کشورش را پوشیده بود؛ البته با کمی زرق و برق اضافه‌ی خانواده‌ی سلطنتی. پیراهنی کمی بلند که تا وسط‌های ران پایش می‌رسید و شلواری به همان رنگ که پاچه‌هایش کمی گشاد بودند. همراه با کمربندی که دور کمرش محکم می‌شد و روی پایین پیراهنش، موج‌های کوچکی می‌انداخت. پیراهن خاندان سلطنتی و درباریان، فقط یک یقه‌ی تزیینی اضافه‌تر داشت که تا روی سرشانه‌هایش را می‌پوشاند و به شکل قشنگی تا پایین سینه‌اش می‌رسید. تفاوت دیگری که با لباس‌های مردم عادی داشت، شنل همراهش، گلدوزی‌های بی‌نظیرش و چکمه‌هایی بود که به پا می‌کردند.

لبه‌ی یقه‌ی پیراهن نویی که پوشیده بود، خیلی شق و رق کنار گردن اهورا می‌ایستاد و زبری نخ‌هایش، کمی ناراحتش می‌کردند پیراهن و شلوارش، آبی فیروزه‌ای بود. بته‌جقه‌هایی که ماهرانه به رنگ سرمه‌ای گلدوزی شده بودند، روی پیراهنش خودنمایی می‌کردند. کمربند نقره‌ای جواهرنشانش هم خیلی سفت بود و نفسش را بند می‌آورد. چکمه‌هایش را هم پوشیده بود و موهایش را طوری با دقت مرتب کرده بود که نشان شوم روی پیشانی‌اش را بپوشاند. شنلش را از روی تختش برداشت و روی شانه‌هایش انداخت. شنلش سرمه‌ای بود و حاشیه‌هایش، با نخ آبی آسمانی گلدوزی شده بود؛ کاملاً هماهنگ با پیراهن و شلوارش. بند شنل را گره زد و از اتاقش بیرون رفت.

در حقیقت، زیاد تمایل نداشت که از قصر بیرون برود و خودش را به مردم نشان بدهد؛ اما چاره‌ای هم نداشت. مجبور بود. با عجله و طوری که موهایش به هم نخورند، از پله‌های سنگی کنار اتاقش پایین رفت و از در مخفی کنار «برج غربی» بیرون رفت و به خانواده‌اش ملحق شد که در کالسکه‌ی پر زرق و برقشان نشسته بودند. رفت داخل کالسکه و کنار در نشست. کیان‌شاه، سرش را از پنجره برد بیرون. با یک دست، تاجش را نگه داشت و بلند گقت: «راه بیفتید!»

کالسکه تکان محکمی خورد و بعد به راه افتاد. روی خیابان سنگ‌فرش‌شده‌ی «شاهراه آریا» تلق و تلوق‌کنان پیش می‌رفت. اهورا نگاهی به اعضای خانواده‌اش کرد که لباس‌های نوی پر زرق و برقی پوشیده بودند. کالسکه هم طوری برق می‌زد که چشم را کور می‌کرد. اهورا از این همه تجملات خوشش نمی‌آمد. لباس‌های ساده‌ای که در خانه می‌پوشید را بیشتر دوست داشت. چهره‌ی مادرش را زمانی که پشت پولک‌دوزی‌های حاشیه‌ی نقاب توری سفیدش پنهان نشده بود، بیشتر دوست داشت. پدرش را بدون تاج بیشتر دوست داشت. همین طور خواهرهایش بدون آن همه زرق و برق، زیباتر بودند.

چه می‌شد اگر با یک کالسکه‌ی ساده‌تر می‌رفتند و یا ساده‌تر خود را برای سال جدید می‌آراستند؟! اهورا سعی کرد نگاهش را به منظره‌هایی بدوزد که تند تند از کنارش رد می‌شدند. حالت تهوع داشت؛ اما نمی‌دانست به خاطر کالسکه‌زدگی است یا اضطراب.

باید «شاهراه آریا» را تا میدان مرکزی طی می‌کردند و بعد، به سمت شمال و خیابان «طلوع ابدی» می‌پیچیدند و تا «تالار صدستون» پیش می‌رفتند که محل برگزاری جشن‌ها و مناسبت‌های مهم از جمله «نوروز» بود. آنجا، تمام مردم شهر جمع شده بودند و منتظر کیان‌شاه بودند تا آغاز سال جدید را جشن بگیرند.

آن طور که اهورا شنیده و خوانده بود، «تالار صدستون» آن قدری بزرگ بود که تمام مردم شهر را بتواند در خود جای دهد. جالب اینجا بود که واقعاً هم صد ستون داشت! صد ستون را به شکل مربع و طوری کنار هم گذاشته بودند که ده ستون در هر ضلع تالار و باقی ستون‌ها، میان آنها چیده شوند. فاصله‌ی میان هر ستون تا ستون بغل‌دستی‌اش حدود ده متر بود و همه با هم، سقف بزرگ تالار را با کاشی‌کاری و آینه‌کاری‌های بی‌همتایش نگه داشته بودند. «تالار صدستون» یکی از شاهکارهای معماری پاسارگاد محسوب می‌شد که از زمان نوه‌ی آریا تا الان پابرجا مانده بود.

کالسکه میدان مرکزی را دور زد و به طرف شمال پیچید. چند دقیقه‌ی بعد، جلوی تالار متوقف شد. کالسکه‌ران که لباس فرم بادمجانی رنگش به شدت تمیز و مرتب بود، پایین پرید و در کالسکه را باز کرد و در حالی که تعظیم کرده بود، منتظر ماند تا کیان‌شاه و خانواده‌اش پیاده شوند. اول کیان‌شاه پیاده شد و دست دراز کرد تا دست اهورا را بگیرد. اهورا دست پدرش را گرفت و همان طور که مواظب بود تا سرش به سقف کالسکه نخورد، پایش را روی پله‌های کوچک جلوی در گذاشت و پایین آمد.

کیان‌شاه دست یک یه یک اعضای خانواده را گرفت و پیاده‌شان کرد. کالسکه‌ران همچنان در حالت تعظیم مانده بود. اهورا می‌دانست تمام توجه مرد جوان به اهوراست. از سر و رویش عرق می‌چکید روی زمین. یقه‌ی پیراهنش از شدت عرق، تیره شده و به گردنش چسبیده بود. مدام سبیل باریکش را می‌جوید و آن دستش که در کالسکه را نگه داشته بود، با حالتی عصبی می‌پرید. اهورا با ترس فکر کرد: «من رو شناخته! می‌ترسه یه کاری بکنم… نباید می‌اومدم… نباید می‌اومدم…»

به شدت دلش می‌خواست برگردد و داخل اتاق امنش پنهان شود. اما راه را بلد نبود و مطمئناً این مردک هم حاضر نبود او را برساند. با نگرانی به پدرش نگاهی انداخت. پدرش اصلاً عین خیالش هم نبود. دست در جیب شلوارش کرد و مشتی سکه به عنوان انعام به کالسکه‌ران داد و مرخصش کرد. دست گرم پدرش را پشت کمرش حس کرد که به طرف «تالار صدستون» هُلش می‌داد. اهورا آب دهانش را قورت داد. این تازه شروع طوفان امروز بود!

جلوی «تالار صدستون» حوضی دراز به طول ده متر بود که ده فواره داشت و آب هر فوراه، تا ارتفاع ده متری در هوا بالا می‌رفت. اهورا از کنار حوض گذشت. قطره‌های ریز و خنک آب به صورتش می‌پاشیدند. آب هر فواره، یک طیف خاص از آبی بود؛ از تیره به روشن. به جلوی تالار رسیدند. ده پله‌ی مرمرین را که بالا می‌رفتند، می‌توانستند وارد تالار شوند. اهورا پایش را روی اولین پله گذاشت و بالا رفت. اگر پدرش او را وادار به رفتن نمی‌کرد، هرگز پایش را هم داخل آن تالار نحس زیبا نمی‌گذاشت.

جلوی در بسته و بزرگ و دو لنگه‌ی تالار ایستادند. صدای ضعیف شیپوری از داخل شنیده شد و بعد سکوت. چند لحظه بعد، دو لنگه‌ی در باز شد و اهورا، با هزاران هزار جفت چشم مواجه شد که او را با ترس و پدرش را با خشم نگاه می‎کردند.

کیان‌شاه به جلو هلش داد. دستش را طوری دور گردن اهورا انداخته بود که انگار می‌خواست از او محافظت کند. حاشیه‌ی شنل‌هایشان به زمین کشیده می‌شد. اهورا با ترس و آهسته راه می‌رفت تا به جلوی تالار برسد. دیگر زیبایی تالار برایش خیره‌کننده نبود. فقط می‌خواست هر چه سریع‌تر مراسم تمام شود و بیرون برود.

با هم به جلوی تالار رسیدند. ده پله‌ی دیگر در انتظارشان بود. روی پله‌های پهن و کم‌ارتفاع، سفره‌ی پارچه‌ای سوزن‌دوزی شده‌ای را پهن کرده بودند و شش جام بزرگ که داخل یکی سیبی بسیار درشت، دیگری پر از سکه‌هایی که اندازه‌ی کف دست بودند، یکی دیگر پر از دانه‌های درشت سنجد، یکی پر از دانه‌های خیلی بزرگ سماق، دیگری حاوی یک ساعت غول‌پیکر و آخری هم دارای یک سیر بسیار بزرگ بود. وسط تمام این‌ها، یک آینه‌ی بزرگ و دو تا شمع یک متری روی شمعدان بودند. کتابی نمادین میانشان بود و یک گلدان بزرگ پر از سبزه. اهورا و خانواده‌اش، پشت سفره ایستادند و به مردمی خیره شدند که چیزی نمانده بود از کوره در بروند.

تنها چیزی که جلوی اهورا را می‌گرفت تا با شتاب، «تالار صدستون» را ترک نکند، دست پدرش بود که شانه‌ی چپش را محکم فشار می‌داد. اهورا به زمین خیره شد. نگاه هزاران هزار آدم را روی خودش حس می‌کرد. دلش می‌خواست زمین دهان باز کند تا بتواند با خوشحالی، درونش شیرجه بزند.

اهورا حس می‌کرد سکوت مرگ‌بار درون تالار، جای پدرش دارد بر آن سرزمین حکومت می‌کند. آب دهانش را قورت داد. ضربان قلبش آن قدری بالا رفته بود که صدایش را یکنواخت می‌شنید. چشم‌هایش را محکم بست و با تمام وجود آرزو کرد که ای کاش می‌توانست ناپدید شود.

چشم‌هایش را باز کرد. هیچ اتفاقی نیفتاده بود. آه کشید. اگر زندگی‌اش مثل زندگی شخصیت‌های درون داستان‌ها بود، الان باید یک انفجاری، چیزی اتفاق می‌افتاد. اما اهورا … زندگی او قرار نبود مثل شاهزاده‌های داستانی با «خوبی و خوشی» به پایان برسد. حس می‌کرد الان است که مردم بریزند سرش و کاری کنند که تقاص دوازده سال زندگی‌اش را روی زمین بدهد.

مردی فریاد زد و صدای معترضش، درون تالار پیچید: «چرا اون اینجاست؟!»

اهورا خوب می‌دانست منظور مرد، چه کسی است. کیان‌شاه پاسخ داد: «اهورا پسر منه! چرا نباید روز اول سال رو با مردم کشورش جشن بگیره؟!»

زنی فریاد کشید: «چون شومه! چون نحسه! معلوم نیست امسال رو با حضور اون چطوری شروع کنیم!»

پیرمردی از جلوی جمعیت گفت: «سالی که نکوست، از بهارش پیداست!»

کیان شاه سکوت کرد. اهورا انگشتان پدرش را حس می‌کرد که روی شانه‌اش محکم شده بودند. نمی‌دانست در ذهن پدرش چه می‌گذرد. احتمالاً، از داشتن چنین پسری شرمنده بود. احتمالاً آرزو می‌کرد که اهورا وجود نداشته باشد. اهورا بغضش گرفت. کاش هرگز وجود نداشت.

نوری، ناگهان، به چشمان اهورا خورد و او، ناخودآگاه چشم‌هایش را بست. چشم‌هایش را که باز کرد، خودش را دید که غرق نور شده. با تعجب به خودش نگاه کرد. سرش را بالا برد. از شدت نور، دیگر نمی‌توانست مردم را ببیند. فقط، صدای پچ‌پچه‌های خشمگینشان را می‌شنید. به بالا نگاه کرد. تالار سقف نداشت! مگر ممکن بود؟! نور خورشید توی چشمش می‌زد. آسمان آبی، جای سقف تیره و بلند تالار را گرفته بود. صدای بلندی به گوش اهورا رسید و بعد، از آسمان کاغذ رنگی بارید. اهورا که هنوز گوشش از آن صدای بلند درد می‌کرد، صدای دُهُل و سُرنا از همه طرف گوشش را پر کرد و اهورا فهمید که وارد سال جدید شده‌اند.

پدرش محکم، اهورا را در آغوش گرفت. نفس اهورا در میان بازوهای پدرش برید. بوی عطرکیان‌شاه در بینی اهورا پیچید. وقتی کیان‌شاه رهایش کرد، نوبت مادرش بود که او را در آغوش بگیرد. اهورا اصلاً نمی‌دانست اوضاع از چه قرار است. فقط، سایه‌هایی را می‌دید که روی یکدیگر را می‎بوسیدند و یکدیگر را در آغوش می‌گرفتند. صدای زمزمه‌ی خوشحالی در تالار پیچیده بود. اهورا کاملاً گیج شده بود. چقدر سریع حال و هوای مردم تغییر کرد!

سقف «تالار صد ستون»، آرام آرام به حالت عادی برگشت. چشم‌های اهورا هنوز به کم‌نوری خفیف تالار عادت نکرده بود که فهمید حس و حال جمعیت تغییر کرده. دوباره خشمگین شده بودند. اهورا آب دهانش را قورت داد. پدرش گلویش را صاف کرد و بی‌اعتنا به خروش جمعیت، شروع کرد به سخنرانی. اهورا یک کلمه هم از حرف‌های پدرش را نشنید. آن قدر ضربان قلبش بالا رفته بود که نمی‌گذاشت هیچ چیزی بشنود. نفس نفس می‌زد. دست و پاهایش یخ کرده بود و دیگر نمی‌توانست انگشت‌های پاهایش را حس کند. سرش گیج می‌رفت. کل تالار با آن همه عظمت، دور سر اهورا می‌چرخید.

اهورا سرش را انداخت پایین و به چکمه‌هایش خیره شد. دیگر مثل دیروز برایش جذاب نبودند. فقط دلش می‌خواست فرار کند. نگاه تمام مردم شهر را روی خودش حس می‌کرد.

صحبت‌های کیان‌شاه که به پایان رسید، مردم با بی‌میلی تشویق کردند. اهورا چشم‌هایش را محکم بست و به هم فشرد. صدای دست‌زدن‌های مردم را شنید که آرام آرام قطع می‌شد. صدای پدرش را شنید که گفت: «و یه مورد دیگه.»

سکوت. کیان‌شاه ادامه داد: «از امروز به بعد، اهورا، جانشین من و پادشاه آینده‌ی این سرزمین خواهد بود!»

ادامه دارد…

کپی‌برداری از این رمان بدون اجازه‌ی نویسنده، پیگرد قانونی دارد.
قسمت پیشین:
💠 کانال «صبح من» در بله  💠 کانال «صبح من» در ایتا  💠 کانال «صبح من» در واتساپ

لینک کوتاه : https://sobheman.com/?p=72127
  • نویسنده : نرگس شعبانی
  • منبع : صبح من
  • 1 بازدید

ثبت دیدگاه

قوانین ارسال دیدگاه
  • دیدگاه های ارسال شده توسط شما، پس از تایید توسط تیم مدیریت در وب منتشر خواهد شد.
  • پیام هایی که حاوی تهمت یا افترا باشد منتشر نخواهد شد.
  • پیام هایی که به غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط باشد منتشر نخواهد شد.