مجلهی خبری «صبح من»: چیزی از جیبش درآورد، نشان داد و گفت: «میدانی این چیست؟»
با سر جواب دادم: «بله، شبیه آن را دیدهام. یک قطبنماست. عقربه همیشه طرف شمال را نشان میدهد.»
دستش را کرد توی پیراهنش و از شکاف درز آستر، انگشتهایش را برد پایین و چیزی را بیرون کشید. یک استوانهی بلند پوستی که روی آن نوشتههایی بود، درآورد، باز کرد و روی زمین گسترد. نقاشی روی آن را دیدم، اما چیزی نفهمیدم.
ـ «این را میشناسی؟»
ـ «نه.»
ـ «به این میگویند، نقشه. کلاهکدارها آن را لازم ندارند بنابراین تو قبلا مانند این را ندیدهای. این نقشه به تو میگوید که چطور باید به کوههای سفید برسی. نگاه کن! این، علامت دریاست و آنجا، آن پایین، کوهها.»
او روی نقشه همه چیز را توضیح داد. علامتها و نشانههایی را که باید پیدا کنم و به من گفت که چطور از قطبنما برای پیدا کردن راهم استفاده کنم. برای آخرین قسمت سفر، در آن طرف دریاچهی بزرگ، دستورهایی داد که باید حفظ میکردم چرا که ممکن بود کسی نقشه را پیدا کند.
او گفت: «به هر حال، جای امنی نگهش دارد. میتوانی مثل من، آستر پیراهنت را سوراخ کنی؟»
ـ «بله، آن را جای مطمئنی نگه میدارم.»
ـ «فقط میماند گذشتن از دریا.» شهری را نشان داد و گفت: «برو به این شهر، کنار ساحل قایقهای ماهیگیری را خواهی دید. اوریون، مالی یکی از ماست. یک مرد بلند قد خیلی سبزه با بینی دراز و لبهای نازک، صاحب آن است. اسمش کرنیس است. کاپیتان کرنیس. برو پیش او. او تو را به آن طرف دریا میرساند. سختی کار، تازه از آنجا شروع میشود. در آن سرزمین، مردم به زبان دیگری حرف میزنند. باید خودت را پنهان کنی که دیده نشوی و با هیچ کس هم حرف نزنی. باید یاد بگیری که ضمن حرکت، به هر ترتیب که هست، غذایی را برای خودت دست و پا کنی.»
ـ «این کار را میتوانم بکنم. شما هم به زبان آنها صحبت میکنید؟»
ـ «من به زبانهای مختلف صحبت میکنم. مثلا به زبان شما و به همین دلیل هم چنین مأموریتی به من واگذار شده است.»
لبخندی زد و ادامه داد: «من میتوانم به چهار زبان، دیوانهبازی دریباورم.»
گفتم: «خب… این من بودم که به دیدن شما آمدم… اگر نمیآمدم…»
ـ «من تو را پیدا میکردم. من در پیدا کردن پسرهای به درد نخوری مثل تو، تا اندازهای مهارت دارم. اما حالا این تو هستی که میتوانی به من کمک کنی. هیچ کس دیگری در این قسمتها هست که فکر کنی به درد بخورد؟»
سرم را تکان دادم: «نه هیچ کس.»
او بلند شد و ایستاد. پاهایش را کشید و زانوهایش را مالید: «پس، من فردا از اینجا میروم و تو یک هفته بعد از من، راه بیفت که هیچ کس فکر نکند بین ما، رابطهای وجود داشته است.»
ـ «یک سوال دیگر…»
ـ «بگو.»
ـ «چرا آنها به جای کلاهک گذاشتن مردم را به کلی نابود نکردند؟»
او شانههایش را بالا انداخت: «ما نمیتوانیم فکر آنها را بخوانیم. علتهای زیادی ممکن است وجودداشته باشد. قسمتی از غذایی که شما در اینجا به دست میآورید، برای مردمی فرستاده میشود که در دل زمین و توی معادن، برای سهپایهها فلز استخراج میکنند و در بعضی جاها هم برای شکار.»
ـ «شکار؟»
ـ «سهپایهها انسان را شکار میکنند همانطور که انسانها، روباه را.»
به خود لرزیدم.
ادامه داد: «آنها بعضی از مردان و زنان را به علتهایی که فقط میتوانیم حدس بزنیم، به شهرهای خودشان میبرند.»
ـ «پس آنها شهرهایی هم دارند؟»
ـ «نه این طرف دریا. من ندیدهام، اما کسانی را میشناسم که دیدهاند. برجها منارههایی فلزی، جاهای براق و زشت.»
ـ «میدانی چند وقت است که … ؟»
ـ «سهپایهها فرمانروایی میکنند؟ بیش از صد سال؟ بیش از صد سال اما برای آنها که کلاهک به سر دارند، صد سال و ده هزار سال، فرقی ندارد.»
او دست مرا فشرد. فشار دستش، اطمینانبخش بود: «تا آنجا که میتوانی، بکوش، ویل!»
ـ «البته.»
ـ «امیدوارم روزی تو را دوباره ببینم؛ در کوههای سفید.»
ادامه دارد…
تایپ و تنظیم: مجلهی خبری «صبح من»
بخش پیشین: